کاش بفهمند که تو هم می فهمی !
آنگاه که بی صدا می گذری از همه چیز، می فهمی
آنگاه که از بغض و کینه می گذری ، می فهمی
آن دم که دل و لبت سکوت می کنند، باز می فهمی
دارم می رسم به آنجا که نفهمیدن فهمیدن هایم..
دیگر مهم نباشد
.
.
اما کاش در این عبور
چنگت نزنند
به استخوان می رسد گاهی این زخمها
وسوسه ات میکند کسی
تو هم ناخن در آوری
و یاد بگیری خراش دادن را....

در همین حوالی کسانی هستند
که تا دیروز میگفتند بدون تو نمیتوانم نفس بکشم
و امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنند
می دانم
كس ديگری به درونم پا گذاشته است
و اوست
كه مرا چنان بی طاقت كرده است
احساس می كنم
ديگر نمی توانم در خودم بگنجم،
در خودم بيارامم
از " بودن " خويش بزرگتر شده ام
و اين جامه بر من تنگی مي كند!
اين كفش تنگ
و بی تابی فرار،
عشق آن سفر بزرگ،
اوه، چه می كشم!
چه خيال انگيز و جان بخش است
" اين جا نبودن "

گاهی اوقات خود را گم میکنم...
مثل حالا !! ...
اما صدایی انگشت به دهان میگوید:
ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیدهام ؟!
اما نمیدانم مگر سواد ندارید؟ ...
روی پیشانی من که نوشته شده
صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!!
چه آسان سبقت ثانیه ها را به تماشا نشسته ایم
و به عبورشان می خندیم
چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم
و چه ارزان به اخمی میفروشیم لذت باهم بودن را
چه زود دیر می شود و نمی دانیم که
فردا وقتی بیاید شاید ما نباشیم...

خلوت
این خاطــــــــــراتِ کـــــــــهنه
دیگر به دردم نمی خـــورد...
مفت میفروشـــم...
به دوره گــَـــــــردی که ســــــرِ ظــــــــــهر
......در کوچـــــــــــــــه
پرســــــــــه میـــــــزند
و جایـــش
بســــــــــته ای نمــــــــــــــک میگیرم....
بیشــــــتر به کارم می آید !!!
افسانه ها را رها کن
دوری و دوستی کدام است؟
فاصله هایند که دوستی را می بلعند
تو اگر نباشی دیگری جایت را پر می کند
به همین سادگی...!!!

خنده ام میگیــــرد
وقتی پــــس از مدت ها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
میگویی:دلم برایت تنگ است ..
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی
دلتنگی ات ارزانی خودت

بفهمند یا نه
ببینند یا نه
ماه دو نیمه ست
نیمی ش که منم
و نیمی دیگر که تویی
و هیچ نیمه ای نیست
که گاهی تنها نباشد...
دنیا کوچک تر از آن است
که گم شده ای را در آن یافته باشی
هیچ کس اینجا گم نمی شود
آدمها به همان خونسردی که آمده اند
چمدانشان را می بندند
و ناپدید می شوند
یکی در مِه
یکی در غبار
یکی در باران
یکی در باد
و بی رحم ترینشان در برف...
آنچه بر جای می ماند
ردپایی است
و خاطره ای که هر از گاهی
مثل نسیم
پرده های اتاقت را پس میزند

گاه مینالیم از گذشتن
گاه از نگذشتن
گاه از گذر و گاه از...
بماند که این میان چه میــــــ گذرد...
اما پشت ابهام شفاف آیــنه
چیزیست.میدانم که میدانی
اما خواهش میکنم
نقاب نکش از رویه آینه
لا اقل اینبار
من به آینه مدیونم...
حتی برای تمام نقابهایمان که همین سالها عوض کردیم...!!
آنها که می مانند ...
تا بتوان ماند...

رد
پاهایم را پاک می کنم
به
کسی نگویید
من
روزی در این دنیا بودم.
خدایا
می
شود استعـــــفا دهم؟!
کم آورده ام...!!!
من دلم تنگ مي
شود
براي تو
براي هرآنچه که تکانم مي دهد
تـــــا تــامل خـــويش
بـــــــراي خاطراتمان
چيزهايي که تو، توهم مي خوانيشان
دلــم کــه تنـــگ مي شــود
پاي لحظه هاي خالي از تو
بــساط اشک پهن مي کــنم
گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم
صدايت را از امواج پراکنده ي زمان جمع مي کنم
پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد
پر از آواز مي شوم از تو
مگرغير از اين است
که توهم هم وجود دارد؟
باشد ...
به خودم دروغ نمي گويم!
اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند
دلم براي اين توهم تنگ مي شود