تبليغاتX
ܓܨ SiLeNt SoUnD ܓܨ



  کاش بفهمند که تو هم می فهمی !

آنگاه که بی صدا می گذری از همه چیز، می فهمی

آنگاه که از بغض و کینه می گذری ، می فهمی

آن دم که دل و لبت سکوت می کنند، باز می فهمی

دارم می رسم به آنجا که نفهمیدن فهمیدن هایم..

دیگر مهم نباشد

.

.

اما کاش در این عبور

چنگت نزنند

به استخوان می رسد گاهی این زخمها

وسوسه ات میکند کسی

تو هم ناخن در آوری

و یاد بگیری خراش دادن را....



 

+تاريخ پنجشنبه 6 بهمن1390ساعت 23:55 نويسنده بهاره |


در همین حوالی کسانی هستند

که تا دیروز میگفتند بدون تو نمیتوانم نفس بکشم

و امروز در آغوش دیگری نفس نفس میزنند




+تاريخ دوشنبه 28 آذر1390ساعت 22:21 نويسنده بهاره |




می دانم

كس ديگری به درونم پا گذاشته است

و اوست

كه مرا چنان بی طاقت كرده است

احساس می كنم

ديگر نمی توانم در خودم بگنجم،

در خودم بيارامم

از  " بودن "  خويش بزرگتر شده ام

و اين جامه بر من تنگی مي كند!

اين كفش تنگ

و بی تابی فرار،

عشق آن سفر بزرگ،

اوه، چه می كشم!

چه خيال انگيز و جان بخش است

" اين جا نبودن "

 




 

+تاريخ سه شنبه 1 آذر1390ساعت 20:9 نويسنده بهاره |



گاهی اوقات خود را گم می‌کنم...

مثل حالا !! ...

اما صدایی انگشت به دهان می‌گوید:

ببخشید،... شما را قبلاً جایی ندیده‌ام ؟!

اما نمی‌دانم مگر سواد ندارید؟ ...

روی پیشانی من که نوشته شده

صاحب این عکس ماهها قبل مرده است .....!!




+تاريخ یکشنبه 1 آبان1390ساعت 19:19 نويسنده بهاره |




چه آسان سبقت ثانیه ها را به تماشا نشسته ایم

و به عبورشان می خندیم

چه آسان لحظه ها را به کام هم تلخ می کنیم

و چه ارزان به اخمی میفروشیم لذت باهم بودن را

چه زود دیر می شود و نمی دانیم که

فردا وقتی بیاید شاید ما نباشیم...



+تاريخ سه شنبه 19 مهر1390ساعت 22:1 نويسنده بهاره |



باز هم ترانه‌های ناتمام
سرگردان میان هوای پر باد و باران دلم
چه می‌کند این پاییز با دلم!
عجب حال و هوای عاشقانه‌ای است
این روزهای خنک پاییزی
نسیمی که زیر پوست صبح من می‌رقصد
هر چند صبح تنهایی است
و آفتاب کوچک ظهرهایش
با تمام نبودنت
دلتنگی غروب نمناکش
و سکوت دلگیر شب‌هایی که
جای خالی تو را در آغوش جستجو می‌کند
این پاییز چه می‌کند با دلم!
یاد بارانی که روی پوست من و تو نم زد
و ما گفتیم عشق را زیر باران دیدیم
من به پاییز بودن تمام سال عادت کرده‌ام!
اما به ندیدن تو...


+تاريخ یکشنبه 3 مهر1390ساعت 22:13 نويسنده بهاره |

 


خلوت

این خاطــــــــــراتِ کـــــــــهنه

دیگر به دردم نمی خـــورد...

مفت میفروشـــم...

به دوره گــَـــــــردی که ســــــرِ ظــــــــــهر

......در کوچـــــــــــــــه

پرســــــــــه میـــــــزند

و جایـــش

بســــــــــته ای نمــــــــــــــک میگیرم....

بیشــــــتر به کارم می آید !!!

 

+تاريخ پنجشنبه 17 شهریور1390ساعت 23:9 نويسنده بهاره |





افسانه ها را رها کن

دوری و دوستی کدام است؟

فاصله هایند که دوستی را می بلعند

تو اگر نباشی دیگری جایت را پر می کند

به همین سادگی...!!!



+تاريخ چهارشنبه 2 شهریور1390ساعت 20:13 نويسنده بهاره |

 

خنده ام میگیــــرد

وقتی پــــس از مدت ها بی خبری

بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری

میگویی:دلم برایت تنگ است ..

یا مرا به بازی گرفته ای

یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی

دلتنگی ات ارزانی خودت

 

+تاريخ چهارشنبه 19 مرداد1390ساعت 23:13 نويسنده بهاره |


بفهمند یا نه

ببینند یا نه

ماه دو نیمه ست

نیمی ش که منم

و نیمی دیگر که تویی

و هیچ نیمه ای نیست

که گاهی تنها نباشد...



+تاريخ یکشنبه 9 مرداد1390ساعت 0:12 نويسنده بهاره |


 

دنیا کوچک تر از آن است

که گم شده ای را در آن یافته باشی

هیچ کس اینجا گم نمی شود

آدمها به همان خونسردی که آمده اند

چمدانشان را می بندند

و ناپدید می شوند

یکی در مِه

یکی در غبار

یکی در باران

یکی در باد

و بی رحم ترینشان در برف...

آنچه بر جای می ماند

ردپایی است

و خاطره ای که هر از گاهی

مثل نسیم

پرده های اتاقت را پس میزند



+تاريخ پنجشنبه 16 تیر1390ساعت 15:31 نويسنده بهاره |


گاه مینالیم از گذشتن

گاه از نگذشتن

گاه از گذر و گاه از...

بماند که این میان چه میــــــ گذرد...

اما پشت ابهام شفاف آیــنه

چیزیست.میدانم که میدانی

اما خواهش میکنم

نقاب نکش از رویه آینه

لا اقل اینبار

من به آینه مدیونم...

حتی برای تمام نقابهایمان که همین سالها عوض کردیم...!!

 


+تاريخ شنبه 7 خرداد1390ساعت 23:30 نويسنده بهاره |




 آنها که می مانند ...


همیشه یک روز رفته اند ...

تا که امروز مانده اند ...

شاید رفته اند تا سقف آرزوهایشان را بلند کنند ...

شاید برای ارزش لبخندی کوتاه ...

شاید برای آویختن پنجره ای زیبا ...

و شاید برای خوشبختی ...

خوشبختی مگر چیست ...؟

جز تک تک ثانیه های زیبا از زندگی که تو را ...

غرق لذت می کند ...؟

گاهی باید رفت

تا بتوان ماند...



+تاريخ سه شنبه 27 اردیبهشت1390ساعت 23:15 نويسنده بهاره |





 

 

رد پاهایم را پاک می کنم

به کسی نگویید

من روزی در این دنیا بودم.

خدایا

می شود استعـــــفا دهم؟!


کم آورده ام...!!!

 

 
+تاريخ دوشنبه 12 اردیبهشت1390ساعت 23:17 نويسنده بهاره |

من دلم تنگ مي شود

براي تو

براي هرآنچه که تکانم مي دهد

تـــــا تــامل خـــويش

بـــــــراي خاطراتمان

چيزهايي که تو، توهم مي خوانيشان

دلــم کــه تنـــگ مي شــود

پاي لحظه هاي خالي از تو

بــساط اشک پهن مي کــنم

گوش خيالم را به گذشته مي چسبانم

صدايت را از امواج پراکنده ي زمان جمع مي کنم

پژواک صدايت بر ديوار ذهن مي کوبد

پر از آواز مي شوم از تو

مگرغير از اين است

که توهم هم وجود دارد؟

باشد ...

به خودم دروغ نمي گويم!

اما به حقيقت دقايق پريشان عاشقي سوگند

دلم براي اين توهم تنگ مي شود



+تاريخ پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت 13:1 نويسنده بهاره |